می دونستی
واسه خاطر دل یه کبوترت
فقط
فقط
و هزاران فقط دیگر
برای خاطر تنهایی دل یک کبوترت دعوتت را پس زدم ؟؟!!!
اری
من دعوت تو را پس زدم
تا
محکوم به بی وفایی نشوم
به جدایی محکوم نشوم
به بی مهری
اما به تاوان پس زدن آن دعوت
شدم هر آنچه می ترسیدم
هر آنچه نمی خواستم بشوم
نمی توانم
نمی ایم
چون نخواستی
چون نتوانستم
چون نداشتم
و به این گناهان نا بخشودنی و درک نکردنی
توحید ابراهیمی کسی را بر باد داده ام
مردانگی خود به عاریه داده ام
که صد البته مشتری برای خر مهره بازار نبود
تو نخواستی
ای صاحب خواستن
و من
محکوم شدم
اما غیر رو راه دادی
غیر رو محرم کردی
غیر رو ترجیح دادی
غیر رو احترام دادی
و من
محکوم به مانند غیر شدن شدم
اما من
غیر نشدم
من خودم هستم
همان سیاه
همان بد
همان چندش آور
همان دوست نداشتنی
من رو واسه خودت می خواستی
تو رو واسه خودم نخواستم
تو رو واسه خودت می خواستم
شبیه هیچ کس نباشی
اما من
شبیه باید می بودم
از شباهت بیزارم
خودم هستم
خودم
من خودم هستم
امید می بندی
گرفتار میشی
دچار میشی
اما
فنا نمیشی
یادت نمیره
به همین جرم
محکوم میشی
بد میشی
نخواسته میشی
پوچ میشی
نیست میشی